۲ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۳ ثبت شده است

از مقاومت و غم حاصل از آن

توی همه کتابهایی که در مورد تروما و درمان روان خوندم، یک بخش مشترک وجود داشت که میگقت وقتی شما رفتارتون رو به هدف پیشگیری از آسیب های جدید تغییر میدین، آدم های اطراف شما سعی میکنن شما رو به همون روتین قبلی برگردونن چون نمیتونن این شخصیت جدید رو از شما بپذیرن.

من قبلا این رو در یک سطح دیده بودم و فکر میکردم که اوکی، درمان انجام شده و من تونستم مقاومتشون رو از سر بگذرونم.

اما این روزها باز هم شاهد تلاش آدمهای نزدیکم برای برگردوندن مهسای بیش از حد منعطف قبلی هستم و حدسم اینه که ظاهرا به صورت ناخودآگاه باز هم دارم تغییر میکنم و این تغیر اصلا به مذاق اطرافیانم خوش نیومده.

حقیقتا این روزها در برابر هیچ بی احترامی منفعل نیستم، از کوچکترین پرخاش و تحقیری بی تفاوت نمیگذرم و در صورتی که تذکرم برای تغییر رفتار نشنیده گرفته بشه، فاصله میگیرم. نتیجه ش چی شده؟ اینکه شاهد پرخاش ها و مقاومت های عجیبی هستم. واکنش من چیه؟ خیلی با صبوری و آرامش حرف و خواسته ام رو مطرح میکنم. اگر حرفهام نشنیده گرفته بشه، مکالمه رو تموم میکنم و اجازه نمیدم اعصابم الکی خورد بشه.

 

رابطه سه ساله م داره تموم میشه و درسته که این موضوع ناراحتم میکنه، اما باهاش کنار اومدم. جایی که خواسته هام شنیده نمیشه چرا باید بمونم؟

سخته؟ قطعا سخته. یک قدرت درونی زیادی رو میطلبه ادامه دادن این مقاومت، اما دارم از پسش بر میام و با وجود تمام غمی که روی دلم نشسته، خوشحالم. میدونم قرار نیست تغییرات خیلی بزرگی رو ایجاد کنه این رویه جدیدم، اما وقتی میبینم چقد به بی احترامی هایی که قبلا اصلا برام مهم نبود حساس شدم، مطمئن میشم که دارم کار درستی رو انجام میدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مه سا

از رد آب خشکیده بر روی شیشه

شاید بارون بوده، نمیدونم. شایدم برف بوده. شاید کسی به باغچه آب داده و همون هوس همیشگی و غیر قابل سرکوب "آب پاشی کردن حیاط" بهش غلبه کرده و سر شلنگ رو گرفته سمت پنجره و این رد رو به جا گذاشته. 

تو هم دیدی؟ دیدی وقتی یک شیشه بارها و بارها با قطرات اب خیس میشه و بعدش خشک میشه چه ردی میذاره؟ 

نه میتونی بگی شیشه تمیزه نه به معنای واقعی شیشه کثیفه: نه هست و نه نیست.

 

نه هستی و نه نیستی. 

من تو رو یادمه؟ نمیدونم. واقعا نمیدونم. یادمه که بغلت میکردم، یادمه بغلت چه عطری داشت، فرم بدنت رو یادمه، گردی چونه ات رو که بالای سرم رو لمس میکرد یادمه. 

اما دیگه یادم نمیاد کی بغلت کردم، کجا بغلت کردم یا چرا بغلت کردم؟

 چشاتو یادمه، دو ردیف مژه بالا و دو ردیف مژه پایین رو یادمه. گیر کردن مژه هات به پایینی ترین تار ابروت رو یادمه. خط های سیاه و کهربایی توی زمینه قهوه ای مردمک چشمت رو یادمه. گشاد شدن مردم چشمت رو یادمه. سه تا خط ریزی که موقع خندیدن زیر چشمات میفتاد رو یادمه. اما یادم نمیاد به چی داشتیم میخندیدیم.

صدای پات رو یادمه، صدای پای راستت رو که موقع راه رفتن کمی به عادت میکشیدیش روی زمین رو یادمه. صدای پای چپت رو که انگار فقط از پای راستت خیلی با عجله و صبورانه تبعیت میکرد رو یادمه. اما یادم نمیاد که کجا میرفتیم.

 

گمون کنم هیچ وقت قرار نیست نباشی. قراره مثل رد آب خشک شده روی شیشه، رد خاطراتت، رد وجودت و رد حضورت روی خاطراتم بمونه، اما یادم نیاد این ردی که مونده، از کدوم خاطره س.

 

فکر میکنم باید یک روزی این بلاگ رو هم پاک کنم. به زودی.

چنل تلگرام رو هم پاک میکنم. به زودی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مه سا